مصطفای ما...


مصطفی می گفت: "خواستم سوار تاکسی شم عقب دو نفر زن نشسته بودند، جلو یک نفر خانم!.

به نفر جلو گفتم ببخشید خانم می شه شما عقب بشینید من بشینم جلو ..

نگاهی به من کرد گفت چرا ؟ گفتم آخه عقب دو نفر خانم نشستند

چند لحظه مکث کرد، پوزخندی زد، نگاهش را از من برگرداند و گفت : اُمُل. "

.

collapse


پیرمرد می گفت: " توی زندگی فقط دونستن این چیزها کافی نیست. باید مدارا کرد، باید ساخت، یک جاهایی هم باید سوخت."

..

.

باید سوخت...


potential


«اغوا گران سرد مزاج اند»

.

.

یادم نمی آید کجا دیدم، شنیدم یا خواندم امّا، به گمانم قابل تـأمل است.